همطنابم گفت برو ...
ستونی از یخ تا 20 متر بالاتر از من قد بلند کرده بود
دوقدم رفتم جلو تا رسیدم به ستون یخ ...
ستون یخی به نوعی آبشار بود که از داخلش آب جاری بود
برگشتم نگاهی به همطنابم کردم و متوجه شدم به چی فکر میکنه ...
همطناب دوقدم را نیامد چون اگه تا فاصله اولین پیچ یخ سقوط میکردم از نیش های کفشم آسیب میدید
تبرم را محکم کوبیدم به یخ و همچنین نیش کفشهایم
دو متری بالا رفتم و اولین پیچ یخ را از هارنسم جدا و شروع به پیچاندن کردم
تا نصفه ها رفته بود که یخ زیر تبرم شکست و در لحظه محو شدم ...
مثل بچه هایی که تازه دارن راه رفتن را یاد گرفتن خوردم زمین
با لبخندی از ترس بلند شدم و صعود را ادامه دادم
دوباره رسیدم به جای قبلی
پیچ یخ را بستم تا آخر و طناب را انداختم و حالا بار روانی بین من و همطنابم تقسیم میشد
صعود را ادامه دادم تا جایی که 8 تا پیچ یخ بستم ولی هنوز به بالای ستون یخ نرسیدم
فاصله میانی ها را بیشتر کردم و با دوتا پیچ یخ مانده ادامه دادم
5 متر مانده به آخر و من یک پیچ یخ دارم
ولی ستون یخی نازک شده و امکان بستنش نیست
چاره ای جز صعود نبود
صعود را ادامه دادم
ترس همه وجودم را فرا گرفته بود
به میانی آخر نگاهی کردم، 4 متر پایین تر بود
و من بوی سقوط را حس میکردم
جرات نگاه کردن پایین و بررسی فاصله تا میانی آخر را نداشتم
تبرم را آرم بر روی تاج آبشار یخی گذاشتم
یخ نازک نازک بود و من قصد داشتم بروم داخل حوضچه بالای آبشار
احساس کردم داخل حوضچه آبشار حضور من باعث مزاحمت آبشار میشه
تبر دومم را هم آروم با فاصله گذاشتم بر روی تاج آبشار یخی
و برای دیدن داخل حوضچه نیاز بود پاهایم را بالا بیاورم
یک قدم بالاتر کوبیدم و قدم بعدی را هم محکم نشوندم برروی ستون یخ
حالا موقعی بود که باید داخل آیشار را میدیدم
ولی یخ زیر نیش پاهایم انگار خبر خاصی داشتن
دیگه جرات نفس کشیدن را هم نداشتم
دوست نداشتم حرکتی بکنم
جفت پاهایم معلق شد و شدت ول شدن پاهایم تعادل دست هایم را به هم زد
که ناگهان انگار کسی مرا هل داده باشد پایین
سقوط ...
زمان متوقف شده بود
تمامی میانی ها در لحظه از جلوی صورتم گذاشت
سقوط بر روی کل ستون یخی تا اولین میانی و در آخر هم معلق بر روی طناب