آخر زمین

 

کوه به آسمان ختم میشد و بعد از شیب کوه دیگر خالی بود و زمین تمام میشد

قدم هایم پیوسته و به علت کنجکاوی  دیگر کمتر خسته میشدم

به این فکر میکردم که چرا انتهای زمین برف بود و سرما

رسیدم به قدم های انتهایی

کنجکاو بودن ببینم انتهای زمین چگونه است

دوست داشتم ببینم زمین بدون زمین چگونه است

تصورم این بود که با دره ای بی انتها مواجه میشوم

یا با دریایی به وسعت و عمق بی انتها تا آخر آخر...

شیب آخر زمین نزدیک به پایان است

چند قدم بیشتر نمانده

ترسی قریب و حسی از جنس تولد تمام وجودم را فرا گرفت

بوی نسیم آخر زمین به مشامم میرسید

احساس میکردم با دیدن این صحنه اتفاقی برایم خواهد افتاد

ایستادم .... ضربانم بالا رفت ..... جرات برداشتن چند قدم آخر را نداشتم

اما باید میرفتم

ایستادم  بر لبه آخر زمین ....... نفسم حبس شد .... وای خدای من .........

تاج آبشار یخی

همطنابم گفت برو ...

ستونی از یخ تا 20 متر بالاتر از من قد بلند کرده بود

دوقدم رفتم جلو تا رسیدم به ستون یخ ...

ستون یخی به نوعی آبشار بود که از داخلش آب جاری بود

برگشتم نگاهی به همطنابم  کردم و متوجه شدم به چی فکر میکنه ...

همطناب دوقدم را نیامد چون اگه تا فاصله اولین پیچ یخ سقوط میکردم از نیش های کفشم آسیب میدید

تبرم را محکم کوبیدم به یخ و همچنین نیش کفشهایم

دو متری بالا رفتم و اولین پیچ یخ را از هارنسم جدا و شروع به پیچاندن کردم

تا نصفه ها رفته بود که یخ زیر تبرم شکست و در لحظه محو شدم ...

مثل بچه هایی که  تازه دارن راه رفتن را یاد گرفتن  خوردم زمین

با لبخندی از ترس بلند شدم و صعود را ادامه دادم

دوباره رسیدم به جای قبلی

پیچ یخ را بستم تا آخر و طناب را انداختم و حالا بار روانی بین من و همطنابم تقسیم میشد

صعود را ادامه دادم تا جایی که 8 تا پیچ یخ بستم ولی هنوز به بالای ستون یخ نرسیدم

فاصله میانی ها را بیشتر کردم و با دوتا پیچ یخ مانده ادامه دادم

5 متر مانده به آخر و من یک پیچ یخ دارم

ولی ستون یخی نازک شده و امکان بستنش نیست

چاره ای جز صعود نبود

صعود را ادامه دادم

ترس همه وجودم را فرا گرفته بود

به میانی آخر نگاهی کردم، 4 متر پایین تر بود

و من بوی سقوط را حس میکردم

جرات نگاه کردن پایین و بررسی فاصله تا میانی آخر را نداشتم

تبرم را آرم بر روی تاج آبشار یخی گذاشتم

یخ نازک نازک بود و من  قصد داشتم بروم داخل حوضچه بالای آبشار

احساس کردم داخل حوضچه آبشار حضور من باعث مزاحمت آبشار میشه

تبر دومم را هم آروم با فاصله گذاشتم بر روی تاج آبشار یخی

و برای دیدن داخل حوضچه نیاز بود پاهایم را بالا بیاورم

یک قدم بالاتر کوبیدم و قدم بعدی را هم محکم نشوندم برروی ستون یخ

حالا موقعی بود که باید داخل آیشار را میدیدم

ولی یخ زیر نیش پاهایم انگار خبر خاصی داشتن

دیگه جرات نفس کشیدن را هم نداشتم

دوست نداشتم حرکتی بکنم

جفت پاهایم معلق شد و شدت ول شدن پاهایم تعادل دست هایم را به هم زد

که ناگهان انگار کسی مرا هل داده باشد پایین

سقوط ...

زمان متوقف شده بود

تمامی میانی ها در لحظه از جلوی صورتم گذاشت

سقوط بر روی کل  ستون یخی تا اولین میانی و در آخر هم معلق بر روی طناب

 

اعتیاد به حس

 

گاهی ترس وجودم را فرا میگیرد

گاهی بلندای کوه و شیب ناامن مرا دچار دل شوره میکند

گاهی هوای ابری و سیاه آسمان و کمی نسیم سوز دار بوی نگرانی همراه خود  دارد

اما مسیر طی شده بیشتر از آنی هست که من جا بزنم  پس راهی جز ماندن نیست

کوه  میگوید حالا باید بمانی

ابهت کوه مرا له میکند

نگاهی به همطنابم میکنم او هم لبخندی از ترس بر روی لبانش هست

دوست داشتم  کمی این احساس را درون ظرفی بریزم که اگه برگشتم بتوانم کمی از آن را مصرف کنم و حالم خوب شود