آخر زمین
کوه به آسمان ختم میشد و بعد از شیب کوه دیگر خالی بود و زمین تمام میشد
قدم هایم پیوسته و به علت کنجکاوی دیگر کمتر خسته میشدم
به این فکر میکردم که چرا انتهای زمین برف بود و سرما
رسیدم به قدم های انتهایی
کنجکاو بودن ببینم انتهای زمین چگونه است
دوست داشتم ببینم زمین بدون زمین چگونه است
تصورم این بود که با دره ای بی انتها مواجه میشوم
یا با دریایی به وسعت و عمق بی انتها تا آخر آخر...
شیب آخر زمین نزدیک به پایان است
چند قدم بیشتر نمانده
ترسی قریب و حسی از جنس تولد تمام وجودم را فرا گرفت
بوی نسیم آخر زمین به مشامم میرسید
احساس میکردم با دیدن این صحنه اتفاقی برایم خواهد افتاد
ایستادم .... ضربانم بالا رفت ..... جرات برداشتن چند قدم آخر را نداشتم
اما باید میرفتم
ایستادم بر لبه آخر زمین ....... نفسم حبس شد .... وای خدای من .........
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 21:0 توسط محمود
|
هر قدر خطر سقوط بیشتر شود و ژرفای دره عمیق تر گردد احساس شعف بیشتری می کنید، وقتی بین مرگ و زندگی معلق هستید آنوقت خستگی وجود ندارد و باری از گذشته و اشتیاقی برای آینده وجود ندارد، آنگاه لحظه جاری بسیار نزدیک است. همه چیز کافی است چون در اینجا و حالا زندگی می کنید.