سفره سبز
عید مهمان سفره سبز خدا بودم / باران ، سبزه ، پرنده و صبح سرد بهاری
و صخره هایی سر به فلک کشده
و طناب و هم طناب ...
خالقم مرا دعوت میکند به نعمت هایش به روزی هایی که گاهی گرسنه گیست و من گاهی میفهمم و چه حس عجیبی دارم...
خالقم گاهی مرا به جایی دعوت میکند...
خالقم گاهی مزه حس هایی را به من میچشاند که جمله و کلمه نمیشود ....
خالقم گاهی مرا با خود میبرد و من گاهی میفهمم و میروم و تنها کار من چند قطره اشکس...
.jpg)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵ ساعت 23:15 توسط محمود
|
هر قدر خطر سقوط بیشتر شود و ژرفای دره عمیق تر گردد احساس شعف بیشتری می کنید، وقتی بین مرگ و زندگی معلق هستید آنوقت خستگی وجود ندارد و باری از گذشته و اشتیاقی برای آینده وجود ندارد، آنگاه لحظه جاری بسیار نزدیک است. همه چیز کافی است چون در اینجا و حالا زندگی می کنید.