عید مهمان سفره سبز خدا بودم / باران ، سبزه ، پرنده و صبح سرد بهاری

و صخره هایی سر به فلک کشده

و طناب و هم طناب  ...

خالقم مرا دعوت میکند به نعمت هایش به روزی هایی که گاهی گرسنه گیست و من گاهی میفهمم و چه حس عجیبی دارم...

خالقم گاهی مرا به جایی دعوت میکند...

خالقم گاهی مزه حس هایی را به من میچشاند که جمله و کلمه نمیشود ....

خالقم گاهی مرا با خود میبرد و من گاهی میفهمم و میروم و تنها کار من چند قطره اشکس...