حس
گفتم بیا بریم
گفت خیلی احمقی تو /
گفتم چرا، گفت آخه خوب بریم میمیریم/
منم گفتم خوب مگه تو قرار نیست بمیری؟
گفت خوب حالا چرا الان؟
گفتم خوب کی دوست داری بمیری؟
گفت احمق
نهایت دستش رو گذاشت تودستم
چشماشم بست
گفتم حالا که داری میمیری چرا چشماتو میبندی؟
گفت خوب میترسم /
دستش رو محکم تر گرفت تو دستم
تمام تنش میلرزید /
ما باید رد میشدیم و رد شدیم
گفتم چشماتو باز کن /
چشماشو باز کرد ولی چشمی نبود برای باز شدن / تمام حس بود
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۹۵ ساعت 13:26 توسط محمود
|
هر قدر خطر سقوط بیشتر شود و ژرفای دره عمیق تر گردد احساس شعف بیشتری می کنید، وقتی بین مرگ و زندگی معلق هستید آنوقت خستگی وجود ندارد و باری از گذشته و اشتیاقی برای آینده وجود ندارد، آنگاه لحظه جاری بسیار نزدیک است. همه چیز کافی است چون در اینجا و حالا زندگی می کنید.