ترس ممتد
هوا سرد بود
باد خنکی از دوردستها با سوزی غم بار از میانه وجودمان میگذشت
حس و حال سردی داشتم
هوا روبه تاریکی بود و انگار آخرین روز خورشید رسیده و آخرین غروب رو آسمان تجربه میکنه
میانه یه دامنه برفی و بلند در وسط کوهای سرد بودم
چقدر تفاوت هست میان آمدن و نیامدن /
چقدر حس ترس ممتد اون ته دل عجیبه /
حسی همراه با دلشوره ،نگرانی و ترس از مردن
در مقابل همه اینها گرمای بدن خارج شده از یقه کاپشن و تماس با پوست صورت حس زنده بودن رو القا میکنه
گرمای تن یه انسان که با محیط اطرافش در تضاده
وای که چه لذتی داره که سرم رو میبرم تو یقه کاپشن تنم و هوای گرم رو نفس میکشم
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶ ساعت 22:26 توسط محمود
|
هر قدر خطر سقوط بیشتر شود و ژرفای دره عمیق تر گردد احساس شعف بیشتری می کنید، وقتی بین مرگ و زندگی معلق هستید آنوقت خستگی وجود ندارد و باری از گذشته و اشتیاقی برای آینده وجود ندارد، آنگاه لحظه جاری بسیار نزدیک است. همه چیز کافی است چون در اینجا و حالا زندگی می کنید.