هوا سرد بود

باد خنکی از دوردستها با سوزی غم بار از میانه وجودمان میگذشت

حس و حال سردی داشتم

هوا روبه تاریکی بود و انگار آخرین روز خورشید رسیده و آخرین غروب رو آسمان تجربه میکنه

میانه یه دامنه برفی و بلند در وسط کوهای سرد بودم

چقدر تفاوت هست میان آمدن و نیامدن /

چقدر حس ترس ممتد اون ته دل عجیبه /

حسی همراه با دلشوره ،نگرانی و ترس از مردن

در مقابل همه اینها گرمای  بدن خارج شده از یقه کاپشن و تماس با پوست صورت حس زنده بودن رو القا میکنه

گرمای تن یه انسان که با محیط اطرافش در تضاده

وای که چه لذتی داره که سرم رو میبرم تو یقه کاپشن تنم و هوای گرم رو نفس میکشم