
گاهی دلم یه دل سیر ترس میخواد
دلم آسمون تیره و گرفته تو یه دامنه برفی میخواد و دوست دارم ببینم چه جوری میتونم از خودم محافظت کنم و وقتی دیدم بدنم سرد شده و جایی برای شب مونی پیدا نمیکنم و باید غار برفی بکنم به خودم بگم در چه احوالی حالا ، و مببینم که چیزی جز ترس تو وجودم نیست .
گاهی دلم شنا تو آب سرد یه دریاچه عمیق رو میخواد / دوست دارم برم وسط دریاچه جایی که فرصتی برای رسیدن به ساحل نیست که استراحت کنم و همون جا از خودم بپرسم چه خبرا / و ترس رو تو وجودم ببینم.
یه بار وسط یه دریاچه بزرگ بودم جایی برای آشفتگی ذهنی نبود ولی آشفته شدم و بدون دلیل فکر کردم" نمیتونم "ولی جایی برای خالی کردن و کنار کشیدن نبود چون نیم ساعتی شنا کنان از ساحل خیلی خوشحال دور شده بودم .
شروع کردم به دست و پا زدن و مثل آدمهایی که شنا بلد نیستن داشتم آب میخوردم ولی دیدم این ادا اصول های ذهنی فایده نداره و دارم غرق میشم و کسی هم نیست بیاد کمکم کنه و برای آروم شدن یکم به پشت روی آب دراز کشیدم و آروم استراحت کردم برگشتم لب ساحل نشسستم وهرکاری کردم نتونستم خودم رو تحلیل کنم .