مسابقه

همه بچه های مسابقه دهنده تیم تهران توی یه اطاق بودیم

چهره ها حالت خاصی داشت

و حرکات و شوخی های غیر عادی برای هیچ کس غریب نبود

صبح روز مسابقه بچه های بیتجربه از حالت چهره استرسی شون رو میشد حدس زد

مربی مون هم نگران اتفاقات غیر منتظره بود

اصلا مسابقه چیز خوبیه / خیلی از خصلت های پنهان رو میشه رصد کرد

مثل آرامش ، مدیریت روان و کنترل ذهن

گاهی دلم یه دل سیر ترس میخواد

گاهی دلم یه دل سیر ترس میخواد

دلم آسمون تیره و گرفته تو یه دامنه برفی میخواد و دوست دارم ببینم چه جوری میتونم از خودم محافظت کنم و وقتی دیدم بدنم سرد شده و جایی برای شب مونی پیدا نمیکنم و باید غار برفی بکنم به خودم بگم در چه احوالی حالا ، و مببینم که چیزی جز ترس تو وجودم نیست .

گاهی دلم شنا تو آب سرد یه دریاچه عمیق رو میخواد / دوست دارم برم وسط دریاچه جایی که فرصتی برای رسیدن به ساحل نیست که استراحت کنم و همون جا از خودم بپرسم چه خبرا / و ترس رو تو وجودم ببینم.

یه بار وسط یه دریاچه بزرگ  بودم جایی برای آشفتگی ذهنی نبود ولی آشفته شدم و بدون دلیل فکر کردم"  نمیتونم "ولی جایی برای خالی کردن و کنار کشیدن نبود چون نیم ساعتی شنا کنان از ساحل خیلی خوشحال دور شده بودم .

شروع کردم به دست و پا زدن و مثل آدمهایی که شنا بلد نیستن داشتم آب میخوردم  ولی دیدم این ادا اصول های ذهنی فایده نداره و دارم غرق میشم و کسی هم نیست بیاد کمکم کنه  و برای آروم شدن یکم به پشت روی آب دراز کشیدم و آروم استراحت کردم برگشتم لب ساحل نشسستم وهرکاری کردم  نتونستم خودم رو تحلیل کنم .