ترسی از جنس تنهایی...

دیواره بلند و سرد بود ... اولین میانی را کار گذاشتم ...ترسی عمیق وجودم را فرا گرفت

ترسی از جنس تنهایی...

یک طول طناب بالا رفتیم و باد سوزناکی شروع به وزیدن کرد

به اختیار در بند طناب بودیم ...

دیواره عمود بود و هر از گاهی دیواره بلند، جایی هرچند کوچک برای رفع خستگی برای ما تهیه میکرد

همطنابم به من رسید و تصمیم به صعود طول بعد گرفتیم

شکاف های دیواره پر از برف و کار گذاشتن میانی ها با صرف زمان انجام میگرفت

اطمینان کردن به میانی نصب شده یعنی دادن اختیار زندگی و سقوط ...

بالاتر گیره ها  ریز و ریزتر شدن و حرکات با تعادل صورت میگرفت

کوله سنگینی میکرد و باید جایی برای نصب میانی پیدا میکردم

دستم دیگه طاقت نگه داشتن وزنم را نداشت...

شکاف ریزی پیدا کردم و یک ابزار به همراه کارابین از روی هارنسم برداشتم

همزمان دستم را تعویض دادم تا ساعدم آروم تر شود

ابزار هنوز نصب نشده بود

در پایین ،چهره نگران همطنابم را از دور میدیدم که منتظر شنیدن صدای تلق کارابین هست

ابزار مناسب شکاف نبود و تصمیم به صعود گرفتم

همطنابم طناب اضافه را جمع کرد و با تغییر جاش آماده سقوط احتمالی من بود

گیره ها ریز و ریز تر شدن ...

فرصتی برای ناامید شدن نبود و هر گونه خلل ذهنی ، منجر به سقوط میشد

فکر و ذهنم در هوشیاری کامل ....

جایی برای نصب میانی پیدا کردم و پس از نصب و انداختن طنابم با چشمان بسته وزنم را بر رویش انداختم

حسی عجیب در انتهای قفسه سینه ام در حال جوشیدن بود

حسی که در هیچ جای زمین قابل تجربه شدن نیست

زمستان 94/

آبشار نوا

یخ سکوت کرد و با هر پیچ یخی که بر تنش مینهادیم لب نمیگشود

ضربات تبرم را هم تحمل کرد

به میانه آبشار یخی رسیدیم /

 جایی که تنها پناهمان برای زنده ماندن یخ بود و هر چیز دیگری غیر یخ یعنی سقوط

وای اگر یخ میگریست

همطنابم متصل به یخ و من متصل به یخ

همه وجودمان یخ شده بود

کاش فرودی وجود نداشت /

ادامه نوشته