گاهی ترس وجودم را فرا میگیرد

گاهی بلندای کوه و شیب ناامن مرا دچار دل شوره میکند

گاهی هوای ابری و سیاه آسمان و کمی نسیم سوز دار بوی نگرانی همراه خود  دارد

اما مسیر طی شده بیشتر از آنی هست که من جا بزنم  پس راهی جز ماندن نیست

کوه  میگوید حالا باید بمانی

ابهت کوه مرا له میکند

نگاهی به همطنابم میکنم او هم لبخندی از ترس بر روی لبانش هست

دوست داشتم  کمی این احساس را درون ظرفی بریزم که اگه برگشتم بتوانم کمی از آن را مصرف کنم و حالم خوب شود