اعتیاد به حس

گاهی ترس وجودم را فرا میگیرد
گاهی بلندای کوه و شیب ناامن مرا دچار دل شوره میکند
گاهی هوای ابری و سیاه آسمان و کمی نسیم سوز دار بوی نگرانی همراه خود دارد
اما مسیر طی شده بیشتر از آنی هست که من جا بزنم پس راهی جز ماندن نیست
کوه میگوید حالا باید بمانی
ابهت کوه مرا له میکند
نگاهی به همطنابم میکنم او هم لبخندی از ترس بر روی لبانش هست
دوست داشتم کمی این احساس را درون ظرفی بریزم که اگه برگشتم بتوانم کمی از آن را مصرف کنم و حالم خوب شود
+ نوشته شده در شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 14:12 توسط محمود
|
هر قدر خطر سقوط بیشتر شود و ژرفای دره عمیق تر گردد احساس شعف بیشتری می کنید، وقتی بین مرگ و زندگی معلق هستید آنوقت خستگی وجود ندارد و باری از گذشته و اشتیاقی برای آینده وجود ندارد، آنگاه لحظه جاری بسیار نزدیک است. همه چیز کافی است چون در اینجا و حالا زندگی می کنید.