روز ششم مهر ماه 59 , ماموريتي به ما محول شد . در اين ماموريت چهار هواپيماي « اف ـ 4 » براي بمباران پل « الكوت » در برنامه قرار گرفته بودند. اين بار نيز من كابين عقب هواپيماي جناب سروان ياسيني بودم و شش تن ديگر از خلبانان با ما هم پرواز بودند.


طبق اطلاعات رسيده , اين پل براي دشمن جنبه حياتي داشت و انهدام آن موجب قطع پشتيباني نيروهاي دشمن در منطقه جنوب مي شد. در حقيقت , پل در شهر الكوت واقع شده بود كه جنوب عراق را با شمال آن مرتبط مي كرد. به هر حال بعد از انجام توجيه با هواپيماهايي كه به انواع بمب مجهز شده بودند , به پرواز در آمديم . در حالي كه يكي يكي شهرهاي كوچك و بزرگ خود را پشت سر مي گذاشتيم از بالاي اروند رود هم گذشتيم و ارتفاع خود را كم كرديم تا از ديد رادارهاي دشمن پنهان باشيم . وقتي كه نزديك جزيره مجنون رسيديم آرايش خود را تغيير داده , به سوي هدف پيش مي رفتيم كه ناگهان تعداد سي چهل دستگاه لودر و بولدوز را در حال ساختن خاكريز مشاهده كرديم .

جناب ياسيني را صدا زدم و گفتم :
آقا رضا! اينها را مورد هدف قرار بدهيم
نه آقا مسعود! البته اهميت انهدام اينها كمتر از پل نيست , ولي الان بايد سر وقت پل بريم !
در جوابش گفتم :
براي فردا هم هدف جديدي پيدا كرديم !
چون بيشتر پروازهاي برون مرزي داوطلبانه انجام مي شد. اگر هدف مهمي را در طول مسير مشاهده مي كرديم مي زديم . لذا نه تنها از مركز مورد بازخواست قرار نمي گرفتيم كه چرا طبق برنامه عمل نكرديم ; بلكه خوشحال هم مي شدند.

 
ما با سرعت مافوق صوت در خاك عراق به سوي هدف به پيش مي تاختيم , با نزديك شدن به شهر الكوت يك بار ديگر زمان پرواز و سرعت را محاسبه كردم و گفتم :
آقا رضا! دو ثانيه ديگر بالاي هدف هستيم .
الان اوج مي گيرم .


هنوز ثانيه اي نگذشته بود كه پل الكوت نمايان شد و جناب ياسيني در حال افزايش ارتفاع بود كه بتواند با شيرجه اي مناسب بمبها را روي پل رها سازد , كه يك باره صدا زد :
مسعود! تعدادي از مردم غيرنظامي در حال عبور از روي پل هستند , يك گردشي انجام مي دهيم تا روي پل خلوت شود.

 
با اين حرف او , بقيه هواپيماها هم گردشي بيضي شكل روي الكوت انجام دادند و دوباره روي پل قرار گرفتيم . هنوز روي پل مملو از جمعيت بود كه رضا دوباره ادامه داد و گفت :
معطل شدن در اينجا خطرناك است , برويم هدفي را كه در سر راه ديديم بزنيم .


بقيه خلبانها هم موافقتشان را از پشت راديو اعلام كردند و هر چهار فروند بال در بال هم به سوي جزيره مجنون تغير مسير داديم . چند لحظه بعد , همگي بالاي سر لودر و بلدوزرهايي كه براي توپخانه عراق خاكريز احداث مي كردند , قرار گرفتيم . بمب هايمان را روي سر آنها رها كرده و به پايگاه برگشتيم , در حالي كه همگي از ته دل خوشحال بوديم كه انسان بي گناهي را مورد هدف قرار نداده ايم .